مدیریت مدارس

آموختن یک چیز، به معنای برقرار کردن ارتباط با جهانی است که هیچ تصوری از آن نداریم. برای یاد گرفتن، فروتنی لازم است.

مدیریت مدارس

آموختن یک چیز، به معنای برقرار کردن ارتباط با جهانی است که هیچ تصوری از آن نداریم. برای یاد گرفتن، فروتنی لازم است.

کارهای کوچک

تنها معدودی ازما می توانیم کارهای بزرگ انجام بدهیم اما اگر همه ما عشق داشته باشیم می توانیم کارهای کوچک فراوان انجام دهیم                مادر ترزا 

 


داستان زیر داستان زندگی محمد یونس است . این داستان را از زبان خودش میشنویم تا ببینیم او چگونه توانست موثر باشد و در دنیای پیرامون خودش تاثیر گذارد . پنداره محمد یونس برای رسیدن به دنیایی که در آن فقر وجود نداشته باشد، در یکی از خیابانهای بنگلادش صورت خارچی پیدا کرد.
 موضوع بیست و پنج سال پیش آغاز شد. من در یکی از دانشگاههای بنگلادش اقتصاد درس می دادم. کشور دچار قحطی بود. احساس بسیار بدی داشتم . من در کلاس نظریه های پر آب و رنگ اقتصادی را درس می دادم. اما وقتی بیرون از کلاس می رفتم ، چشمم به بدنهای نحیف و اسکلت گونه ای می افتاد که انتظار مرگ را می کشیدند.
 احساس کردم آنچه آموخته ام و آنچه درس می دهم حکایات واقعی نیستند و برای زندگی مردم معنا و مفهومی ندارند. از این رو خواستم ببینم مردم در دهکده مجاور دانشگاه چگونه زندگی می کنند. می خواستم بدانم آیا به عنوان یک انسان کاری هست بتوانم که مرگ این قحطی زده ها را به تعویق بیندازم، آیا می توانم حتی اگر شده به یک نفر کمک کنم.
 حادثه ویژه ای به من جهت گیری خاصی داد. زنی را ملاقات کردم که چهار پایه ای از جنس بامبو درست می کرد. بعد از صحبتی که با او کردم فهمیدم روزی دو سنت درآمد دارد. باور نمی کردم کسی بتواند با این شدت کار کند، چهارپایه هایی به این زیبایی بسازد، و پولی در این حد ناچیز دریافت کند. او گفت چون پول ندارد که چوب بامبو بخرد و چهارپایه درست کند، مجبور شده از کسی پول قرض بگیرد. این تاجر گفته تنها در صورتی این پول را به زن قرض می دهد که چهارپایه های ساخته شده را تنها به او بفروشد، آن هم به قیمتی که او می گوید.
 این دلیل قیمت ارزان چهارپایه ها بود. در واقع آن زن کارگر جیره خوار آن تاجر بود. پرسیدم که هزینه تهیه چوب بامبو چقدر است، و او گفت حدود 20 سنت، و اگر چوب خیلی خوب بخواهد 25 سنت. با خود گفتم مردم محتاج 20 سنت هستند و کسی به آنها کمک نمی کند. با او صحبت کردم و گفتم که می توانم این 20 سنت را به او بدهم. اما فکر دیگری به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم فهرستی از کسانی که این مقدار پول نیاز نداشته تهیه کنم. به اتفاق یکی از دانشجویانم چند روزی به دهکده مجاور رفتیم معلوم شد که چهل و دو نفر وضعیت آن زن را دارند. وقتی پول مورد نیاز آنها را با هم جمع زدم، به شدت جا خوردم . رقم به 27 دلار رسید. از خودم خجالت کشیدم که در جامعه ای زندگی می کنم که نمی تواند به چهل و دو انسان پر تلاش و سختکوش و در ضمن ماهر، 27 دلار بدهد. برای نجات از این احساس شرمندگی، از جیبم 27 دلار در آوردم و آن را به دانشجویی دادم و گفتم :(( این پول را به آن چهل و دو نفری که ملاقات کردیم بده. به آنها بگو این یک وام است ، وقتی توانایی اش را پیدا کردند پول را به من پس بدهند. آنها می توانند محصولاتشان را به هر کس و در هر کجا که پول بهتری بدهد بفروشند.))
            
    برای پیروزی اهریمن تنها چیزی که لازم است این است                                 که انسانهای خوب دست روی دست بگذارند.
                                                                               ادموند برک
  

فقرا بعد از دریافت پول به هیجان آمدند و من با دیدن هیجان آنها فکر کردم (( حالا چه کار باید بکنم؟)) با مسئولان شعبه بانکی که در دانشگاه بود صحبت کردم. از مدیر بانک خواستم به اشخاص فقیری که در دهکده با آنها صحبت کرده بودم وام بدهد. خیلی جا خورد. گفت : ((شما عقلتان را از دست داده اید. این غیر ممکن است چگونه می توانیم به فقرا وام بدهیم ؟آنها اعتباری ندارند.)) با اصرار و التماس به او گفتم :((دست کم امتحان کنیدو نتیجه اش را ببینید. اینکه رقم زیادی نیست.)) در جوابم گفت :((نه ، مقررات ما این اجازه را نمی دهد. این فقرا نمی توانند وثیقه بسپارند، و از این گذشته این رقم اندک ارزش وام دادن ندارد.)) بعد به من توصیه کرد که با مقامات ارشد بانک در بنگلادش حرف بزنم.

 به توصیه اش عمل کردم و به اشخاص بلند پایه بانک مراجعه نمودم. همه آنها به یک شکل جوابم را دادند. سرانجام پس از آنکه چندین روز دنبال این کار دویدم، حاضر شدم که ضامن آنها بشوم.(( من این وام را تضمین می کنم. هر چه را که لازم باشد امضاء می کنم. پول را از بانک می گیرم و آن را به اشخاصی که می شناسم می دهم.))

 این شروع کار من بود. آنها به من گوشزد کردند که فقرایی که وام می گیرند هرگز آن را پس نمی دهند. گفتم :(( امتحان می کنم.)) جالب اینجا بود که آنها تا آخرین سنت وامشان را پسش دادند. من در حالی که به شدت هیجان زده بودم ، به رئیس بانک مراجعه کردم.(( ببینید، آنها تمام بدهی شان را پرداخت کرده اند. مسئله ای وجود ندارد.)) در جوابم گفت:((نه، آنها شما را فریب داده اند. به زودی پول بیشتری مطالبه می کنند و آنها را پس نمی دهند.)) من به آنها پول بیشتری دادم، و باز هم بدهی شان را پرداخت کردند. وقتی موضوع را  با رئیس بانک در میان گذاشتم، او گفت:(( ممکن است در یک دهکده بتوانید این کار را بکنید، اما اگر این کار را در دو دهکده انجام بدهید موفق نمی شوید.)) با عجله این کار را در دو روستا انجام بدهید موفق نمی شوید. با عجله این کار را در دو روستا انجام دادم. باز هم موثر واقع شد.

 از این رو میان من و رئیس بانک و همکاران بلند پایه او نوعی مبارزه در گرفت. به من گفتند احتمال اگر شمار دهکده ها به پنج برسد، حرفشان درست از آب در می آید. من این کار را در پنج دهکده انجام دادم. باز هم مردم وام دریافتی را پس دادند. اما روسای بانک تسلیم نشدند. ده دهکده، پنجاه دهکده، و صد دهکده پیشنهاد کردند. این گونه ، رقابتی میان من و آنها در گرفت. من به نتایجی رسیدم که آنها نمی توانستند انکارش کنند. با این حال به گونه ای آموزش دیده بودند که فکر می کردند فقرا قابل اعتماد نیستند . خوشبختانه من این گونه تربیت نشده بودم، بنابراین آنچه را می دیدم باور میکردم. اما ذهن و چشمان مدیران بانک تحت تاثیر دانسته های قبلی شان کور بود.

 سرانجام باخود گفتم چرا می خواهم آنها را متقائد سازم؟ من شخصا کاملا مطمئن هستم که فقرا می توانند وام بگیرند و بدهی شان را بپردازند. چرا بانک جداگانه ای درست نکنیم؟ این موضوع نظر مرا جلب کرد، از این رو پیشنهادی به دولت نوشتم و اجازه خواستم که بانکی دایر کنم. دو سال طول کشید تا دولت را متقائد کردم.

 در دوم اکتبر 1983 ما تبدیل به یک بانک شدیم - یک بانک رسمی مستقل- حالا می توانستیم آن طور که می خواستیم برنامه هایمان را گسترش بدهیم، و همین کار را هم کردیم.

وقتی هدف بزرگی الهام بخش شما می شود، وقتی طرح بزرگی

به میان می آید، اندیشه های شما حد و مرزها را پشت سر می

گذارد. ذهن شما به فراسوی محدودیتها می رود، هشیاریتان در همه

جهات بسط پیدا میکند، و خود را در دنیای جدید، عالی و شگفت انگیز

می یابید.

سوتراهای یوگا، به نقل از پاتانجالی

        

بانک گرامین در حال حاضر در 46000 روستای بنگلادش فعال است. این بانک 1267 شعبه و بیش از 12000 کارمند دارد. این شعبات تا کنون 5/4 میلیارد دلار وام 12 تا 15 دلاری داده اند و متوسط این رقم وام زیر 200 دلار است  این بانک همه ساله نیم میلیارد دلار وام می دهد. حتی گدایان هم مشمول دریافت وام می شوند تا دست از گدایی بکشند و به کار فروشندگی روی بیاورند. وام برای خرید خانه 300 دلار است. این رقم برای ما بسیار ناچیز به نظر می رسد، اما تاثیر فردی آن را بررسی کنید. دادن 500 میلیون دلار وام در سال، به 7/3 میلیون وام گیرنده احتیاج دارد. 96 درصد این اشخاص زن هستند. آنها با گرفتن این وام تصمیم می گرفتند زندگی خود و خانواده شان را تغییر بدهند. 7/3 میلیون نفر باید تصمیم می گرفتند که می توانند تغییری ایجاد کنند. 7/3 میلیون نفر توانستند شبهای بی خوابی را پست سربگذارند. در دل این احساس توانمندی، زنانی قرار دارد که تصمیم گرفتند متکی به خود باشند، کارفرماهی مستقلی باشند، و در خانه های خود و در اطراف آن کار کنند تا در زمینه های اقتصادی به موفقیت برسند. اینها صدای خود را یافتند. 

از این وبلاگ خوب :http://www.movafaghiat12.blogfa.com/

روبان آبی

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: « من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.  آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:  ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.  مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.  رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.  مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر 14 ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.  می‌توانى تصور کنی؟  او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!  او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.  مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.  تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم.
آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.  پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:  « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.  فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
 مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. 
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواندتاثیرگذار باشد. »

همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.  یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم
می‌توان فرستاد!  من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.

زنگ انشاء

با تبریک عید سعید قربان عید قربانی عزیز برای عزیزترین 

صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست
زنده یاد قیصرامین پور

تمام کودکان رازی دارند

تمام کودکان رازی دارند که تعداد کمی از بزرگسالان آن را به خاطر می آورند یا درک می کنند . آن راز این است که آنها در هر لحظه با عشقی دست نخورده و اعجاب آور دست و پنجه نرم می کنند . به بازی کردن یک کودک بنگرید . شما عشق را در اعمال او می بینید . هر تصمیمی همراه عشق است ، هر فرصتی با عشق لمس می شود ، هر ماجرای جدیدی با عشق آغاز می شود ، هر مانعی با عشق مقاومت می شود . شما می توانید درخشش عشق را در چشمان کودک شاهد باشید ، در خنده و فریادهای شادمانه ی او ، آن را درک کنید و آن را در فضای اطراف او احساس کنید . او واقعا وجود داشتن خود را جشن می گیرد . او واقعا زنده است . چه چیزی موجب می شود که به او اجازه داده شود که با نیروی بیکران خود هر کاری را انجام دهد ؟ من معتقدم که حقیقت امر، پاکی اوست . هنوز نیاموخته است که خجالتی باشد ، بنابراین نگران آن نیست که آواز بچه گانه اش که با خود زمزمه می کند ، به نظر دیگران مسخره بیاید . هنوز نیاموخته است که از شکست بترسد ، بنابراین توجهی ندارد که در حین یادگیری بازی با رورؤک ، ده ها بار زمین بخورد . هنوز بی تفاوتی را نیاموخته است ، بنابراین نگران آن نیست که عجله و هیجان زیاد خود را برای گردش رفتن به شهربازی نشان دهد . در عوض روی اینکه چطور ببیند ، تمرکز می کند و خودش را در شادی محض و جودش غوطه ور می سازد . کودکان با درک کودکانه ی خود ، عشق را حس می کنند که این حس برایشان رضایت بخش است . به همین دلیل است که کودکان کاملا عشق را احساس می کنند ، می خندند ، گریه می کنند ، چیزی می خواهند یا به کسی نیاز پیدا می کنند . اما با تمام این عبارات ، ما بزرگسالان مخصوصا هنگامی که دیگران اطرافمان هستند ، به ندرت نیاز به دیگری را بروز می دهیم . در عوض ، عشق طبیعی ما ، ذات ناپخته اش جدا می شود و آنچه که تجربه می کنیم کنترل احساساتمان است که اشتیاق زیادی به نشان دادن آن نداریم و با بی تفاوتی زیاد ، دنیایمان را ترک می کنیم . اگر شک دارید که آیا احساس خستگ ی یا ملال آوری می کنید و یا بزرگسالی هستید که قسم خورده عشق را تجربه نکند ، پس شاید زمانش فرا رسیده باشد که کودک درون خود را که سال ها قبل در اتاق اختصاصی وجود خود زندانی کرده اید ، رها کنید . به او یک بار هم که شده برای یک لحظه اجازه دهید و بگذارید او معلم شما باشد . بدین ترتیب ، در هر لحظه ی زندگیتان با توجه کردن ، جرات داشتن ، خندیدن ، در آغوش گرفتن ، پرستش و لذت بیشتر ، شاد خواهید شد و با احساس اعجاب آور عشق بیشتری روبرو می شوید . لینک دانلود : http://vista.ir/?view=pdf

کدام توانائی را می خواهید؟

از میان توانایی‌های خارق‌العاده زیر دلتان می‌خواهد کدامیک را داشته باشید؟
اول انتخاب کنید بعد مشخصات خود را در پایین بخوانید

1 توانائی پرواز کردن

2 توانایی سفر به گذشته در تونل زمان

3 نامرئی شدن

4 توانایی دیدن درون چیزها مثل اشعه ایکس

5 توانایی تغییر شکل

6 توانایی خواندن ذهن و فکر دیگران

7 توانایی دیدن آینده

8 توانایی شنیدن همه صداها



1 شما دوست دارید یک «تصویر بزرگ» از زندگی و این که چگونه چیزهای مختلف کنار هم قرار گرفته‌اند به دست آورید. جزئیات و ریزه‌کاری‌ها شما را ناراحت می‌کنند. شما از آزاد بودن و ریسک کردن لذت می‌برید.

راهنمای شغلی: شما خلبان یافضانورد خوبی می‌شوید. یا شغلی را اختیار کنید که به شما اجازه تأثیرگذاری بر سیاست‌ها را بدهد، مثلاً شغلی در دولت یا یک تیم تحقیقاتی.

.................................................. ..

2 شما به یافتن علّت هر چیز و این که چگونه می‌توان از اشتباهات گذشته برای شکل‌دهی آینده استفاده کرد علاقه‌مندید. شما کنجکاوی زیادی درباره چگونگی زندگی مردمان مختلف دارید.

راهنمای شغلی: پیدا کردن شغلی در زمینه پژوهش‌های علمی، تاریخی یا مطالعه رفتار انسان‌هامی‌تواند برای شما مناسب باشد. شما از کاری که بر آینده تأثیر گذار باشد نیز لذت می‌برید.

.................................................. .............

3 شما آدمی خجالتی هستید و یا این که مشاهده‌گر خیلی دقیقی می‌باشید. شاید هم هر دو. شما دوست دارید از هر چیزی که دور و برتان می‌گذرد اطلاع داشته باشید.

راهنمای شغلی: نویسندگی، کارهای هنری یا مأمور تحقیق و کارآگاه می‌تواند شغل مناسبی برای شما باشد.

.................................................. .....................

4 شما دوست دارید «درون» مسائل و مشکلات بروید و به عمق آن‌ها پی ببرید. شما از یافتن مسائلی که دیگران حتی قادر به دیدن آن‌ها نیستند لذت می‌برید. شما حل مسأله را نیز دوست دارید.

راهنمای شغلی: فیزیک، سیاست، ریاضی و پزشکی حوزه‌هایی هستند که به کسانی که مانند شما توانائی حل مسأله داشته باشند نیاز دارند.

.................................................. .....................

5 شما آدم اجتماعی هستید و از سازگاری با محیط و دیگران خوشتان می‌آید. شما از تحسین شدن توسط دیگران لذت می‌برید.

راهنمای شغلی: حوزه تفریحات و سرگرمی‌ها می‌تواند برای شما مناسب باشد. هنرپیشه‌ها می‌توانند «تغییر شکل» دهند و آدم دیگری شوند.

.................................................. ..................

6 شما در حدس زدن آنچه دیگران فکر می‌کنند مهارت دارید. شما می‌توانید تفاوت‌های آنچه که مردم در ظاهر می‌گویند و آنچه واقعاً فکر می‌کنند را «ببینید».

راهنمای شغلی: شما می توانید مشاور یا روان‌شناس خوبی شوید. برای کسانی که به این حرفه‌ها می‌پردازند درک چگونگی تفکر و احساس دیگران اهمیت دارد.

.................................................. ...........


7 شما آدم خلاق و مبتکری هستید و عاشق ماجراجویی می‌باشید. شما اگر می‌توانستید، همین الان به آینده کوچ می‌کردید! شما همیشه بهترین امکان را در نظر می‌گیرید و نگران چگونگی تحقق هر چه سریعتر آن هستید.

راهنمای شغلی: به کاشف شدن، تحقیقات علمی، اختراع یا نویسندگی کتاب‌های علمی-تخیلی فکر کنید.

.................................................. .......................

8 شما دوست دارید از آخرین اخبار مطلّع شوید. بعضی‌ها حتی ممکن است بگویند که شما آدم فضولی هستید! شما به اتفاقاتی که پیرامونتان می‌افتد توجه زیادی دارید.

راهنمای شغلی: شما خبرنگار خوبی می‌شوید. همچنین می‌توانید مطالب ستون «شایعات» در مجلات خبری و هنری را به خوبی آماده کنید. شانس خود را در رشته موسیقی هم امتحان کنید.

منبع: انجمن علمی ایران

فرزندچندم خانواده هستید؟

آیا فکر می کنید اینکه فرزند چندم خانواده باشید، می تواند بر شکل گیری شخصیت شما تاثیر گذار باشد؟ این مقاله را با ما دنبال کنید تا به همه چیز در این رابطه ببرید!
- تک فرزندان
نقاط مثبت: این افراد همان ها هستند که دنیا را متحول می کنند. افرادی تکلیف-گرا، مرتب و منظم، با وجدان و وظیفه شناس، و بسیار قابل اطمینان می باشند. آنها عاشق واقعیت، افکار و اندیشه ها، و جزئیات هستند. و از قبول مسئولیت های مختلف واهمه ای ندارند.
نقاط منفی: یکی از خصیصه های منفی این افراد سرسختی و خشونت شدید آنهاست. کمی کینه ای و پرتوقع هستند و معمولاً از قبول اشتباهاتشان سر باز میزنند. به هیچ وجه انتقادپذیر نیستند. در برابر دیگران افرادی بسیار حساس و نفوذ پذیرند که احساساتشان خیلی زود جریحه دار می شود.
- فرزندان اول خانواده
نقاط مثبت: آنها ذاتاً فرمانده به دنیا آمده اند. احتمالاً رئیس جمهورها، فضانوردان و مدیرعاملین همه فرزندان اول خانواده هستند. فکر می کنند که همیشه حق و اولویت در هر کاری با آنهاست. فرزندان اول به دو دسته تقسیم می شوند: پرورش دهندگان افراد مطیع یا متحول کنندگانی سلطه جو. هر دو یکسان هستند فقط از متدهای مختلفی استفاده می کنند. معمولاً فرزندان اول خانواده، افرادی ایرادگیر، مشکل پسند، و دقیق هستند و عاشق توجه به جزئیات مسائلند. افرادی وقت شناس، منظم، و با کفایتند که دوست دارند همه چیز به بهترین نحو انجام شود. از مسائل غافلگیر کننده نیز به هیچ وجه خوششان نمی آید.
نقاط منفی: معمولاً این افراد کمی بداخلاق، ترشرو بی احساس به نظر می آیند. گه گاه به خاطر زورگویی و فشاری که بر سایرین می آورند، تهدید کننده و رعب آور هستند. چون فکر می کنند که همیشه حق با آنهاست و فقط خودشان همه چیز را می دانند، به دیگران اطمینان کمی دارند. ریاست مآب، ایرادگیر و نسبت به اشتباهات حساس و نکته سنج هستند.
- فرزندان وسط خانواده
نقاط مثبت: فرزندان وسطی، افرادی خانواده دوست هستند که دیگران از بودن با آنها لذت می برند. مهمترین نیاز آنها، آرام نگاه داشتن اقیانوس پرتلاطم زندگی است و شعار آنها “آرامش به هر قیمتی” است. اینها افرادی بسیار آرام و بی سر و صدا، شیرین و دوست داشتنی هستند و شنوندگان خوبی به شمار می روند. مهارت زیادی در حل مشکلات دارند چون همیشه هر دو جنبه ی یک مشکل را بررسی می کنند و دوست دارند همه را خوشحال کنند. همین مسئله باعث می شود که مشاوران و میانجیگران خوبی باشند.
نقاط منفی: نسبت به فرزندان اول خانواده، احساس سلطه گری کمتری دارند، اما دوست دارند همه آنها را ستایش کرده و دوست بدارند—یا حداقل با آنها احساس شادی و خوشبختی کنند. از آنجا که سعی در راضی نگاه داشتن همه دارند، ممکن است به افرادی وابسته تبدیل شوند. نمی توانند خوب تصمیم بگیرند تا جایی که باعث رنجاندن دیگران می شود. همچنین برای شکست و اشتباهات دیگران، خود را سرزنش می کنند.
- فرزندان آخر خانواده
نقاط مثبت: افرادی شاد و سرزنده اند که این شادی و سرخوشی را با خود همه جا می برند و دیگران را نیز از آن بهره مند می کنند. مهارت های مردمی آنها بسیار قوی است و عاشق این هستند که دیگران را با حرف ها و کارهایشان سرگرم کنند. هیچ کس برای آنها غریبه نیست و به سرعت با همه صمیمی می شوند. افرادی برونگرا هستند که از وجود دیگران انرژی می گیرند. از ریسک کردن واهمه ای ندارند.
نقاط منفی: خیلی زود خسته می شوند. از طرد شدن واهمه داشته و افق توجهاتشان کوتاه است. افرادی خود گرا هستند. معمولاً به خاطر توقعات غیر واقعیشان از رابطه، که تصور می کنند در همه ی رابطه ها باید همیشه خوشی و خنده برقرار باشد، رابطه های زیادی را به فنا می دهند. اما نمی دانند که عمر چنین رابطه هایی بسیار کوتاه است.  

چندمین سرمایه دار جهان هستید؟

اگر می خواهید بدانید چندمین انسان پولدار دنیا هستید وارد این سایت شوید.

به گزارش بانکی داتی آی آر به نقل از خبر در این سایت میزان درآمد سالیانه خود را به پوند یا یورو یا دلار و یا ین محاسبه کرده و وارد نمایید. سپس دگمه اینتر را بزنید تا سیستم بگوید که آیا پولدار هستید یا نه؟و اینکه در کجای رتبه بندی جهانی قرار می گیرید.

 


کلیک کنید

خانه

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرفکند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواستموافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .


نجار در حالت 
رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

 


با این ۴سوال هوش مدیریتی خودرا بسنجید

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.