مدیریت مدارس

آموختن یک چیز، به معنای برقرار کردن ارتباط با جهانی است که هیچ تصوری از آن نداریم. برای یاد گرفتن، فروتنی لازم است.

مدیریت مدارس

آموختن یک چیز، به معنای برقرار کردن ارتباط با جهانی است که هیچ تصوری از آن نداریم. برای یاد گرفتن، فروتنی لازم است.

مدیریت

-اولین ویژگی شهامت ، داشتن نیروی اراده برای شروع کار است بدون اینکه هیچ ضمانتی برای موفقیت وجود داشته باشد . دومین ویژگی شهامت ، توانایی ادامه کار است بدون اینکه امیدی به موفقیت باشد .

 

-.      آینده متعلق به کسانی است که ریسک می کنند ، نه افراد راحت طلب .

 

-   به جای اینکه هشتاد درصد از وقت تان را صرف تمرکز کردن روی مشکلات گذشته کنید ، صرف ایجاد موقعیت هایی برای آینده کنید .

 

-      برای نزدیک شدن به هدف های اصلی تان هر روز قدمی بردارید .

 

-.     


اسماعیل تو کیست؟...

.. و اکنون، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده‌ای. اسماعیل توکیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبایی‌ات؟ و .... من چه می‌دانم؟ این را باید خود بدانی و خدایت. من فقط می‌توانم نشانی‌هایش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ایمان ضعیف می‌کند، آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند،آنچه دلبستگی‌اش نمی‌گذارد تا پیام حق را بشنوی و حقیقت را اعتراف کنی، آنچه تو را به توجیه و تاویل‌های مصلحت‌جویانه و ... به فرار می‌کشاند و عشق به او کور و کرت می‌کند و بالاخره آنچه برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل تو است! اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شیئی، یا حالت، یا یک وضع، و یا حتی یک نقطه ضعف! تو خود آن را هر که هست و هر چه هست باید به منی آوری و برای قربانی انتخاب کنی. چه: ذبح گوسفند به جای اسماعیل، قربانی است، و ذبح گوسفند به جای گوسفند، قصابی ای حاج، اکنون به کجا میروی؟ به خانه؟ به زندگی؟ دنیا؟ رفتن از حج، آنچنان که آمده بودی؟ هرگز. ای که نقش ابراهیم را در این صحنه ایفا کردی! هنرمند خوب در شخصیتی که نقش او را بازی می‌کند حل می‌شود و اگر خوب بازی کرده باشد، کار صحنه پایان می‌گیرد و کار او پایان نمی‌گیرد. هنرمندانی بوده‌اند که از نقشی که ایفا کرده‌اند دیگر بیرون نیامده‌اند و بر آن مرده‌اند. و تو ای که نقش ابراهیم را بر عهده داشتی، نه به بازی که به عبادت، به عشق، از نقش ابراهیم به نقش خویش رجعت مکن، خانه مردم را ترک مکن و دوباره پا در گلیم خویش مکش. ای که در مقام ابراهیم ایستاده‌ای و بر پای ابراهیم به پا خاسته‌ای و به دست خدای ابراهیم دست بیعت داده‌ای، و به سرزمین ایمان و بر فرش خدا به مهمانی پا نهاده‌ای و در گرداب عشق فرو رفتی و خود را در خلق طائف نفی کردی و در کوهستان‌های حیرت و آتش به جستجوی آب تلاش کردی و آنگاه از مکه، یکسره در عرفات هبوط کردی و از آنجا، منزل به منزل به سوی خدا رجعت کردی و با «آگاهی» (در پرتو روشنی آ‏فتاب عرفات)، و «خودآگاهی» (به روشنی پاک شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختی، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز منی گذشتی و سرزمین عشق و ایمان را از حکومت ابلیس‌ها رها کردی، و در پایان کار گوسفندی را ذبح کردی! ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبه ایمان باش، قوم خویش را به حرکت‌آر، جهت بخش، به حج‌خوان، به طواف آر . و تو ! ای هم پیمان با خدا، ای همگام با ابراهیم ای که از طواف می‌آیی و کار حج را با طواف نساء به پایان آورده‌ای و در جای معمار کعبه ،بانی مدینه حرم و مسجدالحرام ایستاده‌ای و روی در روی هم‌پیمان خویش (خدا) داری، سرزمین خویش را منطقه حرم کن، که در مسجدالحرامی، عصر خویش را زمان حرام کن، که در زمان حرامی، و زمین را مسجد‌الحرام کن، که در مسجدالحرامی، که: زمین مسجد خداوند است و می‌بینی‌که : نیست!

دفتر حسن

من نمیدانم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست  
سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، 
متورم شده است
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
          با خشونت هرگز...
                   با خشونت هرگز...

انسانیت‌ اساس‌ انگیزه‌

پروفسور کاندو در سال ۱۹۲۴ در ژاپن‌ متولد و در ۱۹۴۵ از دانشگاه‌ کیوتو فارغ‌ التحصیل‌ شد . کاندو معتقد است‌ ،که‌ " کیفیت‌ با طبیعت‌ انسان‌ سازگار تر از موضوع‌ هزینه‌ و بهره‌ وری‌ است‌ ، چون‌ کیفیت‌ نه‌ تنها بر زندگی‌ انسان‌به‌ مدت‌ طولانی‌ تری‌ اثر می‌ گذارد بلکه‌ مورد توجه‌ تولیدکنندگان‌ و مشتریان‌ نیز هست‌ و علاوه‌ بر این‌ ، برای‌دسترسی‌ به‌ مرغوبیت‌ بالاتر محصولات‌ و خدمات‌ ، ایجاد انگیزه‌ در کارکنان‌ بسیار مهم‌ است‌ .
کاندو بر رابطه‌ بین‌ کیفیت‌ و نیروی‌ انسانی‌ تأکید خاصی‌ داشته‌ و انسانیت‌ را اساس‌ انگیزه‌ می‌ داند و بیان‌ می‌ کند که‌ کار انسان‌ بایستی‌ شامل‌ سه‌ عنصر اساسی‌ زیر باشد :
● خلاقیت‌ - لذت‌ اندیشیدن‌
● فعالیت‌ بدنی‌ - لذت‌ کارکردن‌ با عرق‌ پیشانی‌
● اجتماعی‌ بودن‌ - لذت‌ سهیم‌ بودن‌ در خوشی‌ و غم‌ همکاران‌
کاندو در کتاب‌ خود تحت‌ عنوان‌ " انگیزه‌ انسانی‌ - یک‌ عامل‌ حیاتی‌ برای‌ مدیریت‌ " تصریح‌ می‌ کند که‌ : کار هرچه‌ خلاق‌ تر باشد نقش‌ مهمی‌ در ایجاد انگیزه‌ دارد . وی‌ چهار اقدام‌ عمده‌ زیر را در پشتیبانی‌ چنین‌ فرایندی‌پیشنهاد می‌ کند :
۱- وقتی‌ دستورالعمل‌ کار را صادر می‌ کنید ، اهداف‌ واقعی‌ کار را روشن‌ کنید
۲ - سعی‌ کنید افراد قویا" احساس‌ مسئولیت‌ برای‌ انجام‌ دادن‌ کار خود کنند
۳ - برای‌ خلق‌ ایده‌ های‌ نو فرصت‌ بدهید
۴ - ایده‌ ها را بپرورانید و بگذارید به‌ بار بنشینند
او معتقد است‌ با رعایت‌ اصول‌ چهارگانه‌ این‌ امکان‌ بوجود می‌آید تا کار به‌ عنوان‌ یک‌ فعالیت‌ خلاق‌ جلوه‌گر گردد و نیز اگر عقاید ایجاد و پرورش‌ یابند افراد درگیر ، اتکا به‌ نفس‌ را احساس‌ نموده‌ و این‌ تجربه‌ گرانقیمتی‌ از دیدگاه‌ انگیزش‌ است‌.

پایگاه اطلاع‌رسانی دانشگاه علوم پزشکی تبریز

برای جالب‌تر و جدیدتر کردن برنامه‌تان کمی‌ به آن تنوع ببخشید

معمولا مدیران آنقدر درگیر کارهای روزمره خود می‌شوند که به کلی مهارت‌هایی را که برای مردم خیلی مهم است را نادیده می‌گیرند. خیلی از مدیران هم چندان تمایلی به تعریف کردن از دیگران ندارند.
مدیرکل بیمارستانی را می‌شناسم که در ابتدای هر میتینگ کاری ۵ ژتون امتیاز به مدیران مختلف بیمارستان می‌دهد تا آنها ژتون‌ها را به کارمندانی که می‌بینند کار خود را خوب انجام می‌دهند اهدا کنند و حق ندارند در جلسه هفته آینده شرکت کنند، مگر اینکه همه این ژتون‌ها را اهدا کرده باشند.
قبل از هر نوع برنامه‌ریزی، ببینید چه چیز به کارمندانتان انگیزه می‌دهد. تصور نکنید که می‌دانید و نیازی به فکر کردن ندارید. در شرکتی کار می‌کردم که مدیر آن تصور می‌کرد کارمندان پول را بهترین نوع قدردانی می‌دانند. اما بعدها مشخص شد که پول مهم نبوده است و پارکینگ برای آنها اهمیت بیشتری داشته است. آنها می‌خواستند اجازه پارک کردن در پارکینگ شرکت به آنها داده شود، چون مجبور بودند ماشین‌هایشان را چندین خیابان آن طرف‌تر پارک کنند.ادامه

چه دستوری ندهیم؟


هرگز دستوری ندهید که نمیتوان از آن اطاعت کرد.

چگونه از روی دست خط افراد به شخصیت آنها پی ببریم

کسانی که خطی نامرتب دارند: احتمالا در زندگی بسیار فعال هستند و به همین دلیل برایشان مشکل است که بتوانند ثابت و بی‌تحرک بمانند و برخی از کارهایشان حساب‌شده و سنجیده نیست. به همین دلیل گاهی اوقات برای دوستان و افراد خانواده غیرقابل پیش‌بینی هستند. آزادی شخصیتی برای آنها خیلی مهم است و اهمیت زیادی به استقلال خود می‌دهند و ممکن است گاهی خیلی احساساتی رفتار کنند اما بقیه افراد چگونه هستند؟
 
کسانی که دست‌خط مرتب و خوانایی داشته باشند: می‌توان این‌طور برداشت کرد که آنها خودشان را بسیار کنترل می‌کنند و دوست ندارند به‌راحتی شخصیت خود را لو بدهند. حتی گاهی اوقات برایشان مشکل است که احساساتشان را بروز دهند و آن را سرکوب می‌کنند.

کسانی که خیلی پررنگ می‌نویسند و قلم را زیاد فشار می‌دهند: احتمالا علاقه زیادی به مخالفت کردن با دیگران دارند؛ چراکه احساس قدرت و اعتماد به نفس زیادی می‌کنند و دوست دارند روی دیگران اعمال نفوذ کنند و به همین دلیل شخصیت افراد را درست درک نمی‌کنند.

کسانی که خیلی کمرنگ می‌نویسند: احتمال اینکه حساس و دلسوز باشند بسیار زیاد است و موقعیت دیگران را حتی بیشتر از خودشان درک می‌کنند و این امکان نیز وجود دارد که قادر به اثبات حرف خودشان نباشند و خیلی راحت ضربه می‌خورند و وقتی دیگران از آنها انتقاد می‌کنند خیلی سریع از موضع خودشان عقب نشینی می‌کنند.

کسانی که خیلی کند و آهسته می‌نویسند: به‌سرعت قادر به نشان دادن عکس‌العمل نیستند؛ این افراد احتمالا به زمان بیشتری برای ابراز عقیده خود نیاز دارند. افرادی که آهسته می‌نویسند از نظر خلق و خو اغلب اشخاصی ملاحظه‌کار و محتاط هستند و در نتیجه به زمان بیشتری برای فکر کردن و فهمیدن نیاز دارند و در ابراز احساساتشان هم کند هستند و اغلب دوست دارند هیچ تصمیمی نگیرند تا اینکه یک تصمیم غلط بگیرند.

کسانی که دست‌خط تند و شتابزده‌ای دارند: احتمالا افرادی کم‌حوصله هستند و از اتلاف وقت خسته می‌شوند و از نظر خلق و خو بسیار لحظه‌ای‌اند. سریع درک می‌کنند و در نشان دادن رفتار و احساساتشان چندان پایدار نیستند و اغلب به دلیل شتابزدگی در تصمیم‌گیری دچار لغزش و خطا شده و از اینکه در آرامش به حرف‌های دوستان‌شان گوش کنند خسته می‌شوند.

کسانی که دست‌خط ساده‌ای دارند و خیلی ابتدایی می‌نویسند: در روابط با دیگران ترجیحا واقع‌گرا و باتدبیر هستند و نمی‌توانند قبول کنند که گاهی باید با دیگران کنار بیایند و به آنها توجه کنند و همچنین اطرافیان به‌ندرت از آنچه درون آنها می‌گذرد آگاهی پیدا می‌کنند.

کسانی که دست‌خط زیبا و پر رنگ و لعابی دارند: این امکان وجود دارد که گاهی به‌شدت رسمی برخورد کرده و خیلی مفصل و با علاقه درباره مسایل دلخواه‌تان حرف بزنند و این احتمال نیز وجود دارد که در خواسته‌ها و تمایلات‌شان پرتوقع و رویایی باشند.
 
اگر شما خود را دارای دست‌خط ریزی می‌بینید و بسیار کوچک می‌نویسید: احتمالا توانایی‌های خود را دست‌کم می‌گیرید و خودتان را از آنچه واقعا هستید کمتر ارزیابی می‌کنید و ممکن است گاهی تنگ‌نظر و خرده‌گیر باشید.

اگر درشت می‌نویسید: این احتمال وجود دارد که خودتان را زیادی بزرگ و مهم جلوه داده و گاهی بسیار با اعتماد به نفس و از موضع قدرت رفتار می‌کنید.

اگر کسی دست‌خط شکسته‌ای دارد و حروف را زاویه‌دار و شکسته می‌نویسد: فردی بسیار بااراده است و در کارهایش حد وسط را قبول ندارد و به همین علت اهل سازش و مصالحه نیست و نیز اغلب به همین دلیل از دیگران خسته می‌شود و تصمیمی نمی‌گیرد چون دوست ندارد راه اشتباه را انتخاب کند.


اگر کلمات را درهم و فشرده می‌نویسید: احتمالا فرد راحتی نیستید و در جمع، خودتان را کنار می‌کشید و می‌خواهید کنترل خود را از دست ندهید. از برقراری رابطه با دیگران خوش‌تان نمی‌آید و گاهی دوست ندارید خود را فردی خوش‌فکر نشان دهید. اغلب بعد از دیگران ابراز عقیده می‌کنید زیرا قدری محتاط هستید.


اگر فردی دست‌خط ملایم و کشیده‌ای دارد: آدمی چند بعدی است و می‌تواند مشکلاتش را از زوایای مختلف بررسی و درک کند. برایش تنوع مهم است و گاهی احساس می‌کند استعدادهای زیادی دارد و نمی‌تواند هیچ‌کدام‌شان را به‌درستی شکوفا کند. ممکنست فردی زودرنج باشد و بندرت علیه برداشت‌ها و انتقادات دیگران از خود دفاع کند.

کسی که کلمات را با فاصله و باز می‌نویسد: خیلی راحت با دیگران رابطه برقرار کرده و خیلی ساده و بی‌تکلف و مستقیما به دیگران نزدیک می‌شود. گاهی به‌راحتی از کوره در می‌رود و با این کار ممکن است به حریم شخصی دیگران تجاوز کند زیرا او برای خودداری کردن و کنترل خود ارزشی قایل نمی‌شود، اما انسانی کوشا و باطروت است که سریع تصمیم گرفته و با کارهای خود به دیگران خدمت می‌کند.

خاطره ایی از استاد شفیعی کدکنی

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

ایمیل اشتباهی

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است. تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.
در این ضمن در گوشه­ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند. اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود:
گیرنده: همسر عزیزم
موضوع: من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر  کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه!!!

هدیه

بزرگترین هدیه روزانه بی هزینه شما به بچه ها اهدای یک لبخند زیباست.لطفا دریغ نفرمایید. متشکرم