| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
یک
روز آموزگار از دانشآموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی
غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با
بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین»
را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل
رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میدانند.
در
آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق
بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو
زیستشناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای
تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،
تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر
پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به
طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیستشناس فریادزنان فرار کرد و همسرش
را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد
جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیاش چه فریاد
میزد؟ بچهها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته
است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم
بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطرههای بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه
زیستشناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و
یا فرار میکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ
مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم برای
بیان عشق خود به مادرم و من بود.
داستان دوم :
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به
سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی
ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف
پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،
جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر
چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از
روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم
برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلیاش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی
که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
داستان سوم :
مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت.
یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم
پاشیده می دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک
هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر
آنچه را که باعث آزارشان می شود را بنویسید و در مورد آن ها بحث و تبادل
نظر کنند.
زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…
اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: ”دوستت دارم عزیزم”
خبرگزاری فارس: 63 عنوان کتاب درسی در سال تحصیلی جدید با لوح فشرده به دانشآموزان ارائه میشوند.
ادامه با کلیک

قویون آغلی ییم
قویون بیر بالا باش هوروکلی قیزاولوم
جوان اولن گوزل آناما آغلی ییم
قویون بیر بالا دوزلی اوغلان اولوم
غیرتلی همت لی آتاما آغلی ییم
قویون بیر وفالی قارداش اولوم
توپراخدا یاتان گوزل باجیما آغلی ییم
قویون بیر سینیخ قانات باجی اولوم
ایستکلی غیرتلی قارداشا آغلی ییم
قویون بیر داغلارقازان فرهاد اولوم
شیرین دیل لی اوجا بویلی یارا آغلی ییم
قویون بیر قاشی سورمه لی گلین اولوم
توپراخدا حجله باغلیان فرهادا آغلی ییم
قویون بیر ئورگی یانمیش آنا اولوم
سوت دن دویمامیش اولن بالاما آغلی ییم
قویون بیر بیگ آرزی سیندا آتا اولوم
قیرخی چیخمامیش اوغلوما آغلی ییم
قویون آغلی ییم
قویون بیر تاریخ لر یازان ایرانلی اولوم
آذربایجا نا گلن درده آغلی ییم
قویون بیر درد تانیان اینسان اولوم
اهرده هریس ده ورزقاندا اینسانا آغلی ییم
قویون آغلی ییم
برگردان فارسی این شعر :
بگذار بگریم
بگذار دخترک زیبای گیسو بافته ای شوم
در سوگ مرگ مادری جوان بگریم
بگذار پسرک بانمک وخواستنی شوم
در سوگ پدری راد مرد و باغیرت بگریم
بگذار برادری با وفا و باهمت شوم
در سوگ خواهر زیبای خفته در خاک بگریم
بگذار خواهر شکسته بالی شوم
در سوگ برادر دلسوز به خواهر خود بگریم
بگذار که من فرهاد کوه کنی شوم
در سوگ یار شیرین لب سرو قامتم بگریم
بگذار نوعروس سرمه چشمی شوم
در سوگ داماد حجله در خاکم بگریم
بگذار تا مادر دلسوخته ای شوم
در سوگ طفل سیر نشده ز شیرم بگریم
بگذار پدری در آرزوی دامادی پسر شوم
در سوگ مرگ پسر چهل روزه ام بگریم
بگذار بگریم
بگذار ایرانی نوشته در تاریخ شوم
در سوگ دردی که به آذربایجان رسیده بگریم
بگذار انسان دردآشنا و درد دیده شوم
در سوگ انسان ورزقان و اهرو هریس بگریم
بگذار بگریم
(سروده علی اصغر احتشامی راد)
لبخندها فسرد
پیوندها گسست
آوای لای لای زنان در گلو شکست
گلبرگ آرزوی جوانان بخاک ریخت
جغد فراق بر سر ویرانه ها نشست
از خشم زلزله-
پوپک،شکسته بال بصحرا پرید و رفت
گلبانگ نغمه در رگ نای شبان فسرد
هر کلبه گور شود
عشق و امید،مرد
***
در پهندشت خاک که اقلیم مرگهاست
با پای ناتوان و نفسهای سوخته
هر سو دوان دوان-
افسرده کودکان زپی مادران خویش
دلدادگان دشت-
سرداده اند گریه پی دلبران خویش
***
در جستجوی دختر خود مادری غمین
با صد تلاش پنجه فرو میبرد بخاک
او بود ودختری که جز او آرزو نداشت
اماچه سود؟دختر او،آرزوی او-
خفته است در درون یکی تیره گون مغاک
***
بس کودکان که رنگ یتیمی گرفته اند
بس مادران بخاک غریبی نشسته اند
بس شهرها که گور هزاران امید شد
شام سیاه غم بسر شهر خیمه زد
آه غریب غمزدگان شکسته دل-
بالا گرفت و هاله ی ابری سپید شد
***
آن کومه ها که پرتو عشق و امید داشت-
غیر از مغاک نیست
آن کلبه ها که خانه ی دلهای پاک بود-
جز تل خاک نیست
***
این گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
کای دست آفتاب!-
دیگر مپاش گرد طلا در فضای شهر
ای ماه نقره رنگ!
دیگر مریز نقره بویرانه های ده
مارا دگر نیاز بخورشید وماه نیست
دیگر نصیب مردم خاموش این دیار
غیر از شبان تیره و روز سیاه نیست
***
خشکید چشمه ها و بجز چشمه های اشک-
در دشت ما نماند
افسرد نغمه ها و بجز وای وای جغد-
در روستا نماند
***
دیگر حدیث غربت وتنها نشستن است
یاران خوش سخن همگی بیزبان شدند
آنانکه بود بر لبشان داستان عشق-
خود «داستان» شدند
***
این گفته بر لبان همه بازمانده ماست:
هان،ای زمین دشت!
ما را تو در فراق عزیزان نشانده ای
ما را تو در بلای غریبی کشانده ای
ماداغدیده ایم
با داغدیدگی همه دلبسته ی توایم
زینجا نمیرویم
این دشت،خوابگاه جوانان دهکده است
این خاک،حجله گاه عروسان شهر ماست
ما با خلوص بر همه جا بوسه میزنیم
اینجا مقدس است
این دشت عشقهاست
***
هر سبزه ای که بردمد ازدامن کویر-
گیسوی دختریست که در خاک خفته است
هر لاله ای که سرزند ازدشت سوخته-
داغ دل ز نیست که غمناک خفته است
اما تو ای زمین
ای زادگاه ما!
ما باتو دوستیم
زین پس شرار قهر به بنیاد ما مزن
ما را چنانکه رفت اسیر بلا مکن
این کلبه ها که خانه ی امید و آرزوست-
ویرانسرا مکن
ور خشم میکنی
ویرانه کن عمارت هر قریه را ولی-
مارا ز کودکان و عزیزان جدا مکن
از مهدی سهیلی
به گزارش رویداد به نقل از فارس، فرزانه رحمانی رتبه یک کنکور سراسری علوم تجربی، با بیان اینکه انتظار رتبه بالا را داشتم اما یک رو نه، اظهار داشت: هنگامی که خبر رتبه یک شدنم را شنیدم بسیار خوشحال شدم؛ البته معتقدم بین رتبه یک تا رتبه 20 فرق چندانی نیست اما نفرات دهم یا بیستم دردسرهای کمتری داشته و کمتر در چشم هستند.
رحمانی با بیان اینکه دوست نداشت رتبه یک شود، تصریح کرد: اما اکنون که رتبه یک شدهام خدا را شاکرم. انتظار رتبه بالا را داشتم اما یک شدن را تصور نمیکردم.
این یادداشت راکه ناظم مدرسه به مبصر کلاس نوشته لای کتابی دیدم که جالب به نظرم رسید . مربوط به سال 1327.12.15
|


